تبلیغات
بد مستی
پنجشنبه 17 شهریور 1390

طبال

   نوشته شده توسط: آیرا    

طبال بزن که نابود شدم                      بر تار غروب زندگی پود شدم


عمرم همه رفت خفته در کوره مرگ        آتش زده استخوان بی دود شدم



پنجشنبه 17 شهریور 1390

شعر لیلی و مجنون (شوخی)

   نوشته شده توسط: آیرا    

گله میكرد ز مجنون لیلی 
كه شده رابطه یمان ایمیلی 
حیف از آن رابطه ی انسانی
كه چنین شد كه خودت میدانی 
عشق وقتی بشود دات كامی 
حاصلش نیست به جز ناكامی 
نازنین خورده مگر گرگ تو را 
برده یا دات نت و دات ارگ تو را 
بهرت ایمیل زدم پیشترك 
جای سابجكت نوشتم : به درك 
به درك گر دل من غمگین است
به درك گر غم سنگین است 
به درك رابطه گر خورده ترك 
قطع آن هم به جهنم به درك 
آنقدر دلخورم از این ایمیلم 
كه به این رابطه هم بیمیلم 
مرگ لیلی نت و مت را ول كن 
كنسل كن OK همه را جای
كن كامپیوتر را جانم OFF 
ام ON یار من باشد و ببین من
اگرت حرفی و پیغامی هست
روی كاغذ بنویس با دست 
نامه یك حالت دیگر دارد
خط تو لطف مكرر دارد 
خسته از فونت و ز فرمات شده ام 
دلخور از گردالی @ (ات) شده ام 
كرد ریپلای به لیلی مجنون
كه دلم هست از این سابجكت خون 
باشه فردا تلفن خواهم كرد
هر چه گفتی كه بكن خواهم كرد 
زودتر پیش تو خواهم آمد
هی مرتب به تو سر خواهم زد 
راست گفتی تو عزیزم لیلی
دیگر از من نرسد ایمیلی 
نامهای پست نمودم بهرت
به امیدی كه سرآید قهرت
شب خاطرات


پسری عاشق دختری
بعد از مدتی ازدواج
مهریه 1364 سکه طلا تمام بهار 
پسر خوشحال در حال پرواز کردن
دختر بی تفاوت و البته بهانه گیر
پسر یه ماشین متوسط داره یه مغازه اجاره ای 
درامی متوسط بد نیست اما اعیانی هم نیست 
از عهده خرج و مخارج با تموم ولخرجی های زنش بر میاد
میخواد خونه بخره بشدت کار میکنه البته تفریح هم هست اما نسبتاً کمه
زن:مهمونی لباس های مد روز آرایشگاه مخصوص 
سفارش غذا از بیرون و یه خدمتکار که هفته ای 2 بار میاد خونه رو تمیز میکنه
 ضرفا رو میشوره و لباس ها رو میندازه تو ماشین و اتوشون میکنه
مرد هرشب با گل و خنده میاد خونه بگو بخند خوشحال از زندگی آخرشب هم.....
1 الی 2 سالی میگذره مرد یه خونه خریده تو یه منطقه متوسط 
یه ماشین شخصی زیر پای زن
زن همش نق میزنه دعوا میکنه
 مرد خسته است
یه 6 ماه این وضع ادامه داره
باالخره مشاجره بالا میگیره 
مرد بچه میخواد
زن من هیکلم واسه بچه خراب نمیکنم
مرد عصبانی میشه غیرتی میشه
زن:واسه من غیرتی میشی؟!
این حرفهایی که تو میزنی حرف امل ها است
من میخوام آزاد باشم خوشم از بچه نمیاد توهم نمیتونی به من گیر بدی
مرد یعنی چی زن مگه تو آزاد نیستی 
زن  تو اصلاً به من اعتماد نداری من طلاق میخوام
مرد طلاق؟!
زن آره طلاق و باید کل مهریه ام را یجا بهم بدی 
مرد 1364 تا سکه من از کجا بیارم؟!ندارم خانم 
زن غلط کردی نداری گه خوردی زن خوشکل گرفتی
زن  من.......را از دست دادم دیگه دختر نیستم
مرد کارد بهش بزنی خونش در نمیاد با بدبختی صدایی در ته گلو ...... یهنی تو بدت اومد......افتاد؟
زن تو لایقش نبودی خیلیها بهتر از تو بودن ولی نمیدونم چرا خودم اسیر تو خر کردم
مرد فریاد میزنه بفرما آزاد باش
زن آره چی فکر کردی خودم معطل تو بی......میکنم 
من خیلی ها حاظراً صبح تا شب......بخورن فقط یه گوشه چشم نیگاشون کنم
مرد فکر کردی نمیدونم با کی میای و میری/کجا میری خودتی و جد وآبادت
زن رنگش پریده به پت پت افتاده
مرد با......من خودم زدم به اشکولی هیچی نگفتم
زن زبونش باز میشه خوب آره تو ....نداری
من هم احساس دارم من هم نیاز دارم آدمم
تو.......هستی اگه غیرت داشتی وقتی فهمیدی جلوی کارهام میگرفتی یا طلاقم میدادی
مرد خونش به جوش اومده چشاش از حدقه زده بیرون از پیشونیش قطره قطره عرق سرد میچکه پایین  
صداش در نمیاد اما نمیتونه تحمل کنه فریاد میزنه و میدوه تو آشپزخونه
زن تا میاد فرار کنه مرد با یه چاقو مخصوص برش گوشت از آشپز خونه میاد بیرون
زن ترسیده جیق میزنه التماس میکنه مطمئنه که شوهرش دیونه شده ممکنه هر کاری انجام بده
زن جیق میزنه بارها  وبارها التماس میکنه میگه گوه خوردم
اما مرد چشماش پر از خون نفس نفس میزنه صداش از عصبانیت گرفته عرق سرد همینطور از صورتش میریزه
زن گوه خوردم به خدا غلط کردم قسم میخورم دیگه تکرار نشه
مرد نفس نفس زنان آروم اما عصبانی میره جلو
زن طلاق میگیرم بخدا هیچی نمیخوام مهریه هم نمیخوام تو رو خدا رحم کن غلط کردم
مرد دستش بالا میبره در اوج عصبانیت با تمام قدرت چاقو رو به طرف پایین میاره.......
زن جیق میزنه نهههههههههههههه چشماش میبنده
سکوت
انتظار زن برای پایان رسیدن زندگیش تموم میشه 
چشمهاش باز میکنه یه دفعه مرد فریاد میزنه لعنتی هرزه بیا منو بکش
 دو باره فریاد میزنه اما بلندتر دبیا منو بکش از این لجن زار و زندگی سگی نجاتم بده
یالا بیا منتظر چی هستی لعنتی جنده
زن بعد از اینکه مطمئن شد هنوز زنده است دو باره جیق میزنه
مرد باز هم فریاد میزنه هرزه بیا منو بکش وگرنه من تو را میکشمت
زن دستپاچه میشه تو یه لحظه چاقو رو از دست مرد میقاپه چشمهاش میبنده جیق میزنه
مرد چشماش میبنده منتظره چیزی احساس نمیکنه چشماش باز میکنه تا میاد بخودش بیاد کار از کار گذشته 
آخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
زن چاقو رو فرو میکنه توشکمش
مرد هیچیش نشده نگاه میکنه زن شکمش پاره شده و افتاده زمین دار ه میمیره
به اورژانش زنگ میزنه زن حالش خیلی بده داره میمیره 115 میاد
زن تموم میکنه بهش شک وارد میکنن نههه بازم شک نه
مرد زنده میمونه دکتر با تاسف سری تکون میده
مرد از گونه هاش اشک جاری میشه و سر جای خودش میشینه تکیه به دیوار میده
دکتر شک میده اما نه بازم شک میده نه بازم شک میده 
دکتر صورتش بر میگردونه که میبینه مرد رگ گردن خودش با همون چاقویی که زن خودش کشنه بریده
مرد تموم کرده خیلی دیره
زن چشماش باز میشه میگه دکتر شوهرم کجاست
دکتر بغض کرده نمیتونه حرف بزنه 
زن جیق میزنه شوهرم کجاست
دکتر میگه بعد از تو تونم خودش کشت
زن صورتش بر میگردونه مرد رو ببینه 
متوجه میشه تمومه کار از کار گذشته همسرش مرده ه ه
زن اشک میریزه 
اشک میریزه
اشک میریزه
دکتر آرام بخش تزریق میکنه وضعیت زن خیلی خطرناکه اون یه بار مرده
زن بعد از 3 ماه از بیمارستان ترخیص میشه
نه غیر ممکنه باورش نمیشه
 اما هرچی بیشتر دقت میکنه بیشتر مطمئن میشه
میره جلو دستش حلقه میکنه دور گردنش لباش میبوسه
 ووقتی ازش سوال میکنه این همه سال کجا بودی
مرد میگه بعد از اینکه تو شوهر کردی من همیشه از دور مواضبت بودم 
زن با دوست پسر سابقش خندان سوار ماشین میرن ماه عسل


پنجشنبه 20 مرداد 1390

هستی و نیستی(عشق)

   نوشته شده توسط: آیرا    

عشق؟!
چه واژه غریبی!عشق کلمه ای معنا دار و سنگین که در دهان نمی گنجد به اندازه ای بزرگ است که در یک قلب سرد و تاریک که به اندازه ی یک دانه جو است جا نمیشود.
یه وقتی بود که به واژه عشق فکر میکردم قلبم تب تب تب میزد احساس میکردم الان کنده میشه اما حالا خیلی غریبه انگار تا حالا ندیدمش و نشنفتمش حس عجیب و غریبی بهش دارم نا آشناست ازش میترسم وقتی تصورش میکنم غولی از خیانت و بی مهری جلوی چشام ضاهر میشه کاش هیچوقت دیگه نبینمش کاش هیچوقت نیاد کاش فرهاد کوه بیستون رو نمیکند کاش قیص مجنون نمیشد کاش زلیخاه یوسف رو نمیدید کاش...


شنبه 5 بهمن 1387

اشک دلقک

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :عمومی ،

خیلی دلم میخواد باشم اما نیستم دلم گرفته نفسم بالا نمیاد مثل اینکه منم مثل وبلاگ پیر شدم کاش یک ذره معرفت داشت و به جای زدن میگفت مردک چته چرا اینجوری اربعده میکشی ولی اون زد و من فقط با صدایی خفه تر از همیشه دستانی آلوده که به پاکی شبهای پرغصه عاشقان گریخته بود آرام شروع به راه رفتن کردم تا دلقکها را که میگریستند بخندانم اما چه فایده چه کسی میتواند بخندد هنگامی که تو خود از قهقه گریه با دست را میروی و با پا پلک میزنی و با صدایی که به گوش نمیرسد فریاد میکشی چه کسی........


برچسب ها: اشک دلقک ،

جمعه 3 آذر 1385

پایان گریه ها خنده ها حرف های نگفته

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :حرفهای پوسیده ،

صد بار گریه کرده ام در تنهایی خودم صد بار خود را نفرین کرده ام برای اشتباهی که مرتکب شده ام صدبار خدا را قاضی کردم وصدبار قاضی که خدا باشد التماس کردم که مرگ را به من حکم کند مرگی که معلوم نیست کی و چه وقت فرا رسد اشک ریختم ،راه رفتم، سرمای سوزناک تنهایی را مانند آتشی که به جان و روحم افتاده حس کردم دیگر رمقی برای رفتن، چشمی برای اشک ریختن، جایی برای ماندن، دلی برای خندیدن، زبانی برای گفتن ،عمری برای نفس کشیدن و هزاران دلیل دیگری که برای ادامه دادن به این راه ناپایان بود نیست و من خسته ام مانند اسبی که سالهاست بار حمل میکند واکنون دیگر پیر شده است آنقدر خسته که فکر نمیکنم بتوانم فرداها را ببینم طلوع خورشید و غروب زیبا را. یا بتوانم بار دیگر کلمه دوستت دارم را بشنوم یا تکرار کنم واقعا خسته ام از خودم متنفرم و از این دنیای فانی که انسانها را باهم آشنا میکند آنها را از هم دور از خود متنفرم چون کسی را اسیر نفس خود کرده ام و خود را اسیر نفس او از وجود خود شرمگین از، روحم بیزار، از دلم منتفر احساس میکنم که داره تموم میشه شاید با یک دراز کشیدن ،بستن چشمها و فرودادن نفسی به درون که که بازدمی ندارد گشودنی ودیدنی دوباره ای نیست و راه رفتنی دوباره با این پاهای تاول زده در سرما وگرمای بیابانی پر از خار وخاشاک نباشد این پایان راه پایانی که خوشایندترین پایان ها ست آنقدر زیبا که آن را با تمام وجود به آغوش میکشم و برای هم بستر شدن وعشقبازی با مرگ مرگ تمام غصه هایم، مرگ تمام خنده هایم ،پایان دوست داشتن هایم و رها شدن ار تمام چیزهایی که دارم و زیباست و زیبا هستند لحظه شماری میکنم حتی با اینکه دلم میخواهد سالها زندگی کنم و بتوانم گلم راببینم باز رفتن و خلاص شدن را سخت دوست دارم


پنجشنبه 2 آذر 1385

اشکهایی پر از لبخند

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :حرفهای پوسیده ،

شاید برای نوشتن کمی دیر شده است یا شاید برای دیدن یا گریستن دیر باشد  شلید باید فراموش کرد باید از یاد برد خنده ها را لحظه ها را گریستن ها را و له کرد خاطرات را یا آن را نفرین کرد برای زیبایشان حتی در لحظات بدی که داشته اند اما اکنون تمامی آنها زیباست زیباست مانند چهره ای که در رویاهایم از تو دارم یا بهتر است بگویم چهره ای که در رویاهایمان از هم داریم من، تو، ما شاید همگی و شاید چند نفر انسانهایی با احساسات و عواطف بیش از اندازه هستیم  شاید همه بهانه باشد بهانه ای برای ریختن قطراتی از جام پر، بهانه ای برای از یاد بردن نگاهها و چشمانی منتظر، بهانه ای برای پر پر کردن گل سرخی که زمان آنرا زرد کرده و فرسوده بهانه ایی برای نگاههای کودکانه از پشت پنجره یا دیوار بهانه ایی برای لبخندهای پر از اشک یا اشکهایی پر از لبخند، بهانه ای برای بوسیدن و کنار گذاشتن گذشته گذشته ای که خودرا در لباس آینده پنهان کرده و هزاران کلمه نامفهوم و بی معنای دیگر که ما آنان را با وجودشان با در کنار هم و قرار دادنشان معنی بخشیده ایم تا بتوانیم در این جهنم در این دنیای فانی بهشتی با زیباترین و بهترین رویاها با صداقت و احسااست کودکانه ای که کودکانه نیست تنها به این دلیل به آن میگوییم کودکانه که مانند احساسات کودکی صاف وزلال است بسازیم .

احساس میکنم خیلی دیر است برای کودک بودن خیلی دیر است برای صاف وزلال بودن خیلی دیر است برای بی ریا بودن ودیر تر از همه اینها زمانی برای زندگی کردن و عاشق بودن است در قلبم صدایی میتپد در مغزم افکاری می رقصد اما در روحم در تمام وجودم زخمی مانند غده سرطانی رشد کرده زخمی که شباهت به عقده دارد عقده هایی که مردی  نیرومند و قوی را از پا در میاورد و آن را میشکند  عقدهای که غرور زیبای دختری را خورد میکند پسرجوانی  را به خاک میسپارد عشق را نفرین میکند خیانت را تحسین صداقت و وفاداری را لعنت و در پایان با تمام آنچه در خود پنهان کرده است برای عشقبازی از مرگ با آغوشی گرم از او کام میگیرد


سه شنبه 30 آبان 1385

زوزه غم طوفان اشک

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :حرفهای پوسیده ،

ابر می بارد  باد زوزه می کشد سائقه فریاد سرمیدهد گرد باد و طوفان همه رامی بلعد

زوزه غم را در زندگیم احساس میکنم نعره طوفان و گرباد را در خنده هایم میبینم باران غصه را درنگاه هایت میخوانم سرما را در وجودت می خوانم نیاز به سخن گفتن ندارد نیاز به نگاه کردن ندارد دروغ لازم نیست اینجا دل می بیند دل میگوید دل تصمیم میگیرد دل همچون حکومتی مستقل است که از هیچ قانون بخصوصی تبعییت نمیکند تمام اینان را حس میکنم و همچون لرزه ای که به جانم افتاده همچون سرمایی که تمام عشق و زندگیم را فراگرفته و قلب من را که از آتش است یکجا منجمد دستانت را در دستانم بگذار تا از لطافت و صافی آن بتوانم قلب مهربانت را با هر آنچه که در آن است بخوانم و حس کنم بگذاز تا از لبهایت طعم زندگی را بچشم از چشمانت دنیارا بنگرم بگذار که از زبانت بهترین کلمات دنیا را گوش دهم و از وجودت بوی عطری که بهترین عطرها وگل هاست حس کنم بگذار که در آغوشت زیباترین و گرمترین لحظات زندگیم را حس کنم بگذار در کنارت بهشت را ببینم با رفتن خود ا جهنم را به من هدیه نده که در سوزانترین آتشها بسوزم آسان خوهد بود تا اینکه در برزخ دوری از تو در دوزخ فراق تو باشم عذاب بکشم.

تقدیم به بهترین وتنها ترین و زیباتربن گل


چهارشنبه 30 فروردین 1385

جانم از آتش غم سوخت،

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :عاشقانه ،

با من دلشده گر یار نسازد چه کنم؟ دل غمگین مرا گر ننوازد چه کنم؟
بر من آن است که با فرقت او می‌سازم وصلش ار با من بیچاره نسازد چه کنم؟
جانم از آتش غم سوخت، نگویید آخر تا غمش یک نفسم جان نگدازد چه کنم؟
خود گرفتم که سر اندر ره عشقش بازم با من آن یار اگر عشق نبازد چه کنم؟
یاد ناورد ز من هیچ و نپرسید مرا باز یک بارگیم پست نسازد چه کنم؟
چند گویند مرا: صبر کن از لشکر غم؟ بر من از گوشه‌ی ناگاه بتازد چه کنم؟
من بدان فخر کنم کز غم او کشته شوم گر عراقی به چنین فخر ننازد چه کنم؟


چهارشنبه 30 فروردین 1385

من چه دانم؟

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :عاجزانه ،

من چه دانم که چرا از تو جدا افتادم؟ نیک نزدیک بدم، دور چرا افتادم؟
چه گنه کرد دلم کز تو چنین دور افتاد؟ من چه کردم که ز وصل تو جدا افتادم؟
جرمم این دان که ز جان دوست‌ترت می‌دارم از پی دوستی تو به بلا افتادم
حاصلم از غم عشق تو نه بجز خون جگر من بیچاره به عشق تو کجا افتادم؟
پایمردی کن و از روی کرم دستم گیر که بشد کار من از دست و ز پا افتادم
تا چه کردم، چه گنه بود، چه افتاد، چه شد؟ چه خطا رفت که در رنج و عنا افتادم؟
چند نالم ز عراقی؟ چه کند بیچاره؟ که درین واقعه‌ی بد ز قضا افتادم


پنجشنبه 25 اسفند 1384

حرفهای پوسیده

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :حرفهای پوسیده ،

دوست دارم بنوشم آنقدر بنوشم و سر بکشم که چشمهایم باز نشود جلو پای خود را نبینم نتوانم روی پاهایم بایستم فقط بخوابم بخوابم از بس که خوابم می آید من با این روح خسته روحی که چند سال نخوابیده است گلاویز شده ام ولی حریف آن نشدم من را به زمین زد پشتم را مانند آب در هاون کوبید اکنون دیگر نفسی برای فریاد کشیدن پایی برای فرار دستی برای دفاع ونیرویی برای مبارزه با آن را ندارم او خیلی قویتر از این جسم نیرومند و زبور من هستش ولی با تمام نیرویی که دارا است احساس میکند اسیر من است و میخواهد هر طریقی  که میتواند من را نابود کند تا آزاد گردد و پرواز کند از این قفس بی در پیکر اما نمی داند من اسیر او هستم اسارتی که آزاد آزادم ولی یک لحظه آرام نیستم یک لحظه من را رها نمیکند تا به جایی که میخوام پناه ببرم به کلبه کوچک و تاریکی که متعلق به من است کلبه ای که میتوانم برای همیشه آرام آرام استراحت کنم و چشمان خود را ببندم.


سه شنبه 23 اسفند 1384

هست و نیست

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :میخانه ،

 از باده ی نیست سر خوشم ، سرخوش و مست
 بیزارم و دلشكسته ،‌ازهر چه كه هست
 من هست به نیست دادم ، افسوس كه نیست
 در حسرت هست پشت من پاك شكست


سه شنبه 23 اسفند 1384

گفتگو

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :عاجزانه ،

 گفتم :‌ای پیر جهان دیده بگو
 از چه تا گشته ، بدینسان كمرت /
 مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟
 یا كه ارثی است تو را از پدرت ؟
 ناله سر داد : كه فرزند مپرس
 سرگذشت من افسانه ست
 آسمان داند و دستم ،‌كه چه سان
 كمرم تا شد و تا خورده شكست
 هر چه بد دیدم از این نظم خراب
همه از دیده ی قسم دیدم
 فقر و بدبختی خود ،‌ در همه حال
 با ترازوی فلك سنجیدم
 تن من یخ زده در قبر سكوت
 دلم آتش زده از سوزش تب
همه شب تا به سحر لخت و ملول
 آسمان بود و من و دست طلب
 عاقبت در خم یك عمر تباه
 واقعیات ، به من لج كردند
 تا ره چاره بجویم ز زمین
كمرم را به زمین كج كردند


سه شنبه 23 اسفند 1384

آرامگاه عشق

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :عاشقانه ،

شب سیاه ، همانسان كه مرگ هست
 قلب امید در بدرومات من شكست
سر گشته و برهنه و بی خانمان ، چو باد
 آن شب ،‌رمید قلب من ، از سینه و فتاد
زار و علیل و كور
بر روی قطعه سنگ سپیدی كه آن طرف
 در بیكران دور
افتاده بود ،‌ساكت و خاموش ، روی كور
گوری كج و عبوس و تك افتاده و نزار
 در سایه ی سكوت رزی ، پیر و سوگوار
 بی تاب و ناتوان و پریشان و بی قرار
 بر سر زدم ، گریستم ، از دست روزگار
 گفتم كه ای تو را به خدا ،‌سایبان پیر
 با من بگو ، بگو ! كه خفته در این گور مرگبار ؟
 كز درد تلخ مرگ وی ، این قلب اشكبار
 خود را در این شب تنها و تار كشت ؟
 پیر خمیده پشت ؟
جانم به لب رسید ، بگو قبر كیست این ؟
 یك قطره خون چكید ، به دامانم از درخت
 چون جرعه ای شراب غم ، از دیدگان مست
 فریاد بر كشید : كه ای مرد تیره بخت
 بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
 بر سنگ سخت گور
 از بیكران دور
 با جوهر سرشك
 دستی نوشته بود
 آرامگاه عشق


سه شنبه 23 اسفند 1384

نام شب

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :عمومی ،

من اشك سكوت مرده در فریادم
 داد ی سر و پاشكسته ، در بی دادم
 اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق
 نام شب عشق را كه برد از یادم ؟


شنبه 20 اسفند 1384

ترک عشق

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :عارفانه ،

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی​کنمباغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حورتلقین و درس اهل نظر یک اشارت استهرگز نمی​شود ز سر خود خبر مراناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کناین تقواام تمام که با شاهدان شهرحافظ جناب پیر مغان جای دولت استصد بار توبه کردم و دیگر نمی​کنمبا خاک کوی دوست برابر نمی​کنمگفتم کنایتی و مکرر نمی​کنمتا در میان میکده سر بر نمی​کنممحتاج جنگ نیست برادر نمی​کنمناز و کرشمه بر سر منبر نمی​کنممن ترک خاک بوسی این در نمی​کنم


پنجشنبه 18 اسفند 1384

نام شب

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :عمومی ،

من اشك سكوت مرده در فریادم
 داد ی سر و پاشكسته ، در بی دادم
 اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق
 نام شب عشق را كه برد از یادم ؟


پنجشنبه 18 اسفند 1384

اشك عجز : قاتل عشق

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :عاجزانه ،

آمد ، به طعنه كرد سلامی و گفت : مرد
گفتم : كه ؟ گفت : آنكه دلت را به من سپرد
 وانگه گشود سینه و دیدم كه اشك عجز
 تابوت عشق من ، به كف نور ، می سپرد



پنجشنبه 18 اسفند 1384

ناز

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :عاشقانه ،

گفتم كه ای غزال ! چرا ناز می كنی ؟
 هر دم نوای مختلفی ساز می كنی ؟
 گفتا : به درب خانه ات از كس نكوفت مشت
 رودی سكوت محض تو در باز می كنی ؟


چهارشنبه 17 اسفند 1384

پریشانی

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :عاجزانه ،

 از بس كف دست بر جبین كوبیدم
 تا بگذرد ازسرم ، پریشانی من
 نقش كف دست ! محو شد ، ریخت به هم
 شد چین و شكن ، به روی پیشانی من


چهارشنبه 17 اسفند 1384

بر سنگ مزار

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :دیوانه خانه ،

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
 چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این كاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
 از این خوابیدن در زیر سنگ و خاك و خون خوردن
 نمی دانی ! چه می دانی ، كه آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
كجا می خواستم مردن !؟ حقیقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
 از این دوران آفت زا ، چه آفتها كه من دیدم
 سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری كه من از شاخسار زندگی چیدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسیدم
 ز بسكه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم
 كنون كز خاك فم پر گشته این صد پاره دامانم
 چه می پرسی كه چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
 چرا بیهوده این افسانه های كهنه بر خوانم ؟
 ببین پایان كارم را و بستان دادم از دهرم
 كه خون دیده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
 همان دهری كه بایستی بسندان كوفت دندانم
 به جرم اینكه انسان بودم و می گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشید و بكوبیدم به بد مستی
 وجودم حرف بیجایی شد اندر مكتب هستی
 شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
 كنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
 به جای گریه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستی
 كه تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
 نه غمخواری ، نه دلداری ، نه كس بودم در این دنیا
 در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
 همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
 پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
 به شب های سكوت كاروان تیره بختیها
 سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
 به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
 كه تا بیرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادی


چهارشنبه 17 اسفند 1384

گل سرخ و گل زرد

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :عاجزانه ،

گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد
 برای یك لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
 با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟
 گفت : نه باور كن ،نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم
پس از آنكه كام از من گرفتی ، برای پیدا كردن گل زرد ، زحمتی
به خود هموار كنی


سه شنبه 16 اسفند 1384

ما از آن سوخته دلانیم

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :عاجزانه ،

 

اینم یه شعر که بجز بیت اولش همه نوشته خودم هستش

 

 

ما ازآن پاک دلانیم که از کس کینه نداریم

                                                یک شهر پر از دشمن و یک دوست نداریم

                                               

ما از آن سوخته دلانیم که یک یار نداریم

 یک دل پر از درد وغصه یک روزنه امید نداریم 

                               

ما از آن آوارگانیم که حتی کلبه ای نداریم

                                                همه در خواب ما جای خواب نداریم

 

ما از آن دل تنگانیم که چشم دیدن یار نداریم

                                                   او کنار مااست و ما سر گردانیم


سه شنبه 16 اسفند 1384

کزین سودا دلی آشفته دارم

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :عاجزانه ،

به لب هایم مزن قفل خموشی 

         که در دل قصه ای ناگفته دارم 
                            زپایم باز کن بند گران ر ا
                                     کزین سودا دلی آشفته دارم

 


سه شنبه 16 اسفند 1384

بر کشتی عشقت نشینم همچو باد

   نوشته شده توسط: آیرا    نوع مطلب :عاشقانه ،

آخر از عشق تو سر در بیابان می کنم

می کشم دست از دنیا خود خاک می شوم

آنقدر بر کشتی عشقت نشینم همچو باد

یا به تو می رسم یا غرق فریاد می شوم


تعداد کل صفحات: 14 1 2 3 4 5 6 7 ...